يا توانست خود را تبرئه كند، چون در 767، اسقف اعظم زالتسبورگ و تقديس شد. اين مطلب را از آن رو خاطرنشان كردم كه به درك نظر قديس اوگوستينوس كمك ميكند. گناه تعاليم ويرگيليوس در اعتقاد بهوجود منطقهٴ ينگهدنيا، حتي مردم ينگهدنيايي نبود، بلكه بهخاطر اظهار اين مطلب بود كه ممكن است آنها امت ((ديگري)) باشند، نه از جنس ما، بلكه از نژادي ديگر.
چگونه ممكناست فرزندان آدم به منطقهاي چنان دورافتاده و دور از دسترس رسيده باشند؟
اين انحرافها ممكن است بدين علت باشد كه نقطهٴ حساسي را مورد توجه قرار ميدهد، كه منشأ سوءتفاهمهاي زيادي بوده است. كليسا هرگز با اعتقاد به كرويت زمين مخالفتي جدي نداشته است، ولي نميتوانسته گفتههاي مربوط به چندتباري بشريت را بپذيرد؛ ملاحظات كليسا جنبهٴ مردمشناسي داشت نه جغرافيايي.
تا سدهٴ شانزدهم، وجود مردم ينگهدنيايي جنبهٴ فرضي داشت، و چيزي بود شبيه عقيده به احتمال مسكونبودن سيارات ديگر (سيارات ستارگان ديگر) كه پيوسته تكرار شده است.
برعكس، عقيده به كرويت زمين جنبهٴ صرفاً فرضي نداشت، انحناي سطح آن ثابت شده و مورد سنجش قرار گرفته بود. بدبختانه بهنظر ميرسد كه بسياري از مردم نميتوانستند ميان يك فرض غيرضروري از يكسو، و فرضي كه بهآساني قابل اثبات بود، از سوي ديگر تميز قائل شوند، آنان از هر دو بهيك اندازه بيمناك بودند و هر دو را با هم رد ميكردند.
تا جايي كه ميدانم مسئلهٴ ساكن يا غيرساكن بودن زمين در اروپا مورد بحث نبود: تصور ميشد كه زمين در مركز عالم ساكن است. از طرف ديگر دستكم سه اخترشناس شرقي در نيمهٴ دوم سدهٴ سيزدهم، موضوع را مورد بحث قرار دادند: دو تن مسلمان به نامهاي علي بن عمر كاتبي و قطبالدين شيرازي، و يك سرياني، يعني ابوالفرج. كاتبي امكان گردش وضعي را مورد توجه قرار داد، ولي گردش زمين را از لحاظ يك اصل كلي نفي كرد: حركت تحتالقمر نميتواند مستدير باشد. قطبالدين و ابوالفرج هم به طريق مشابهي نتيجهگيري كردند. به نظر ميرسد كه ابوالفرج امكان يك حركت مستقيمالخط1 را پذيرفته ولي حركتهايي از نوع ديگر را رد كرده است. بدينترتيب، اين سه مرد خردمند سرانجام بههمان نتيجهٴ همكاران لاتينيشان رسيدند، ولي شك آنان در برابر اعتقادشان بيشتر بود. تفاوت فاحشي است ميان معتبر دانستن امري، و پذيرفتن آن امر پس از تحقيق. شكياتي كه در اين آثار عربي بيان شد بيحاصل نبود. اينها همراه با انتقاد مداوم از اخترشناسي بطليموسي، كه در بخش 10 توصيف كرديم، به زمينهسازي اصلاح كپرنيكي در سال 1543، ياري كرد.
بههرحال در اثناي عصر مورد بحث، چنين عقايدي در باختر مورد توجه نبود. قبول زمين